تبليغاتX
دنیای من

اشعار و نوشته های دیگر...

 

     به نام او که کلید همه قلب ها دست اوست...

این روزها به این می نگرم که چرا فرشته عشق دیگر ترانه

 عاشقی را برایم نمی سراید؟

به این می نگرم که چرا در اعماق تاریک گذشته غرق شده ام...

و چرا نقاش زندگی ام را این چنین کشید و چرا نقاش

 ردپایی از خود بر دفتر زندگی ام باقی نگذاشت

تا بتوانم جواب سوال های چندین ساله را از او بپرسم...؟

حتی به من نگفت که چرا این جماعت باور ندارند...

هنوز برای احساس هم قیمت می گذارند...

به من نگاه کردند و خندیدند ..مرا هرگز نفهمیدند

من از عشق گفتم از عاشقی گفتم...

اما پی بردم این فریادهای بی صدای من همه در قصه ها مانده

و در دل ها مرده ...آهنگ سفر دارم...

اما به کجا باید پناه برد؟

 فرح

 

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره

گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور......... اما هر وقت گونه هايم خيس ميشوند مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساسم

 

+  سه شنبه 20 آذر1386نوشته شده 11:14 بعد از ظهر توسط ;فرح.ف  | 

اگر چه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم بیا با هم بمیریم شاید یکروز برگشتیم

 

شب من پنجره ای بی فردا...

روز من قصه تنهایی ها...

مانده بر خاک و اسیر ساحل...

ماهی ام ماهی دور از دریا...

هیچ کس با دل آواره من...

لحظه ای همدم و همراه نبود...

هیچ شهری به من سرگردان ...

در دروازه خود را نگشود...

ابر دلتنگ پر از بارانم...

پای من خسته از این رفتن بود...

قصه ام قصه دل کندن بود...

دل به هر کس که سپردم...

راهش افسوس جدا از من بود...

صخره نشود از باران...

گریه هم عقده ما را نگشود...

آخر قصه من مثل همه...

گم شدن در نفس باد نبود...

روح آواره من بعد از من...

کولی در به در صحراهاست...

میرود بی خبر از آخر راه...

همچنان مثل همیشه تنهاست...

 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند

 از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا

 مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار

 ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو

 به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير

 بر مي خورند: (( عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر

برنگشت از قبل هم مال تو نبوده))

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي

تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت

بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

 

 

 وقتي خدا بهت ميگه (باشه) -- چيزي که ميخواي بهت ميده وقتي خدا بهت

ميگه ( صبر کن) -- چيز بهتري بهت ميده وقتي خدا بهت

 ميگه ( نه) -- داره بهترين رو برات آماده ميکنه.

        

 

       گفتم زندگي چند بخش است؟ گفت دو بخش گفتم کدامند ؟ گفت

 کودکي وپيري گفتم پس جواني چه شد گفت با عشق ساخت

    با بي وفايي سوخت با جدايي مرد

 

 

+  شنبه 5 آبان1386نوشته شده 4:18 قبل از ظهر توسط ;فرح.ف  | 

اگر چه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم بیا با هم بمیریم شاید یکروز برگشتیم

 

در این شهر غریب یافتن نشانی از تو برای من معمایی بیش نبود

در این روزگار بی کسی مرهمی برای دردهایم نبود

برای حس تنهایی من تکیه گاه محکمی نبود

در بسته چوبی کلبه حقیر من مدتها به صدا در نیامده بود

برای دل شکسته من زخم زبان جای خود را به نصیحت بخشیده بود

بر لبان تشنه من مهر تنهایی و غم خورده بود

و بر چشمان لایق عشق من غباری سوزناک جای گرفته بود

و بر گوش هایم که سالیان دراز انتظار شنیدن اشعار معشوق را می کشید

پرده ای مشکین کشیده شده بود

و بت معشوق من به ابلیس شباهت نه چندان کمی پیدا کرده بود

که مرا در آغوش محکم و محکم تر می فشرد

از به آغوش گرفتن و غرق من در اقیانوس رویا ها

لبخندی مسرورانه بر لبانش نقش بسته بود

تحمل دستان سنگین اوی لحظه به لحظه برایم دشوارتر می شد

خود را از وی جدا و تبری را به دست گرفتم

....سخنی برآورد

آیا می خواهی حس عشق را در وجودت برای همیشه از یاد بری؟

...گفتم: آری

....

 فرح

 

 

  هر شب با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه ... با خبر باش

    که من گناهکارم

 

     ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي

 بميرميميرم... باورم نمي شد... فقط 

يک امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست

 در تنهايي پژمرده ام...  کاش امتحانش نمي کردم

 

 

        چه تلخ است تحمل فراموشي و سخت تر از آن اينکه ، فراموشت کنند

       

 

     کسیکه دل می شکنه پیش خدا روسیاهه

 

 

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت

 كه چگونه زندگي كنم.....تو نيز به من آموختي چگونه دوست بدارم

 اما به من نيا موختي كه چگونه تو رو فراموش كنم

 

گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور..... اما

 هر وقت گونه هايم خيس ميشوند مي فهمم نه ضعيفم نه يک

 کودکم بلکه پر از احساسم

هركسي هم نفسم شد دست آخرقفسم شد منه ساده بخيالم كه همه كار و كسم شد

 

 

 

 

+  سه شنبه 10 مهر1386نوشته شده 11:34 بعد از ظهر توسط ;فرح.ف  | 

 

 خدایا ممنونم

هنوز این سوال را دارم که چگونه کسی به این مرز پستی آنقدر نزدیک و نزدیک می باشد ؟؟

خدایا به یاد داری که او با من دل شکسته چه کرد؟ خدایا به یاد داری که سخنانش همانند خارهایی قلب مرا تکه تکه می کرد؟ خدایا به یاد داری روح لطیف و پاک مرا پیش از ورود او به زندگی من؟....می دانم همه را به یاد داری و همیشه و همه جا همراه من چون دوستی دلسوز در کنارم بودی و تو بودی که دست مرا از دست او جدا کرد ...خدایا ممنونم ...اگر تو نبودی هنوز دستم در دست آن ابله و نادان بی لیاقت بود....ممنونم که مرا از اوی حیوان صفت نجات دادی ...احساس سبکی و خوشحالی را  برایی مدتی به این اندازه احساس نکرده بودم...

 خدایا  همیشه این ورد زبان من هست به او که کسی نبود جز یک دروغگو و خیانتکار ...

:

لعنت بر او باد برای همیشه ...جز سیاه بختی را نبیند در تمام لحظات و طعم لذت را برای مدت ها به یاد برد ...

-----------

میشه خدا رو حس کرد
تو لحظه های ساده
تو اضطراب عشق و
گناه بی اراده
بي عشق عمر آدم
بي اعتقاد مي ره
هفتاد سال عبادت
یک شب به باد می ره



وقتی که عشق آخر
تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده
یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق
عاشق تر از همیشه
هر چی محال میشد
با عشق داره میشه
انگار داره میشه

 

عاشق نباشه آدم
حتی خدا غریبه ست
از لحظه های حوا
هوا می مونه و بس
نترس اگه دل تو
از خواب کهنه باشه
شاید خدا قصه تو
از نو نوشته باشه

 

(میوه ممنوعه)

+  سه شنبه 3 مهر1386نوشته شده 4:18 قبل از ظهر توسط ;فرح.ف  | 

دیگه نمی دونم چی بگم ...دیگه نمی دونم باید چی کار کنم ...چه جوری باید این همه درد رو تحمل کنم بعد تو  بعد از اینکه حرفاتو زدی و کاراتو کردی راحته راحت گفتی ازم بدت میاد تویی که گفتی تا آخر عاشقمی تویی که همیشه به من امید میداد ....اینا تموم شده آره همین چند روز پیش یکی دیگه بودی و میگفتی میخندیدی انگار نه انگار چیزی اتفاق افتاده یا انگار به کسی تهمت و توهین نکردی ... آره اون تی شرت مشکیت تنت بود اونی که خیلی دوست داشتم اونی که وقتی سرمو رو شونت میذاشتم نگاه می کردم و میگفتم خیلی بت میاد ... به اون دختر که نگاه کردم دیدم هیچی ازش کم ندارم ... همیشه هم دوستت داشتم حتی تو بدترین لحظه ها ولی تو یه لیست  از دخترهایی که زیرنظرشون داشتی رو فقط به من گفتی چه جوری آخه می تونسم بت برگردم؟ من وقتی بات نبودم هیچ اشتباهی نکرده بودم هیچی ولی تو.... چه کارایی که نکردی آره میدونم برو حالتو بکن ولی میدونم حسرت اون لحظه هایی که با هم داشتیم رو یک روزمی کشی چون من عاشقت بودم چند سال از خدا می خواستمت ولی الان میگم باشه من ساکت میشم مثل همیشه هیچ وقتم هیچی نمیگم ...کاش اون دختره که داشت بغلت را می رفت خودتو به خاطر خودت می خواست ولی شاید مثه خودت باشه که منو وسه خودم نخواسی... هیچ وقتم حرفامو باور نکردی...دیگه خیلی خستم خیلی ... دیگه حرفه هیچکس رو باور نمی کنم دیگه هیچوقت احساسمو برای هیچکس نمیذارم که اینقدر درد بکشم ...

دو راهی

شدیم از یاد یکدیگر فراموش                 دو راهی بین ما بگشوده آغوش

از آن عشقی که در ما شعله میزد          به جا مانده اجاقی سرد و خاموش

میان من و تو دو راهی نشسته             صدایی نمانده به لبهای بسته

به لبهای خموش این دو راهی             نشسته قصه غمگین رفتن

همیشه راه ما با هم یکی بود                ولی راهت جدا شد دیگر از من

اگر در چشم هم اشکی ببینیم               تو آن رفتن از ما میگریزد

+  دوشنبه 12 شهریور1386نوشته شده 10:35 بعد از ظهر توسط ;فرح.ف  | 

  ...گویا در میان موجهای اقیانوس غرق شده ام

 ...گویا چشمان گرم محبت و پر مهر من به سردی زمستان رویاها فرو رفته

 طعم عشق را کی باید بچشم ؟ آیا عشق وجود ندارد؟

 و آیا این واژه تنها ساخته ذهن آدم ها است؟

 و چرا دست به دست هر که دادم جز زخم خارهای گل عشق چیزی برایم باقی نگذاشت؟

آیا این درد تا ابد ماندگار می ماند؟

 این چه دردی است که تک تک اعضای بدنم را می فشارد؟

 ...گویا خدا آن بالا هم صدایی از هق هق گریه هایم را نمی شنود

و چرا این سوال را در ذهن همیشه دارم که چرا دل به هر که دادم

 از شعله های عشق جز دردی برایم نساخت؟

فرح

 ***

 

... اي كاش همه توان عاشق شدن رو داشتن

 ...اي كاش همه معني عشق رو درك مي كردن 

 ...اي  كاش تو معني زندگي رو مي فهميدي اي كاش قدرت درك كلمات منو داشتي

 ...از وقتي كه زمزمه هاي فرشته عشق وجودم رو لمس كرد ديگه نتونستم به تو فكر نكنم

 ولی ديگه نمي خوامت چون تو تو روياهام مردي

 فرح

 

***

به کسی عشق بورز که لایق عشق تو باشد

                 نه تشنه عشق تو... چون تشنه روزی سیراب می شود

 

***

 ...خدايا نگاهي به بنده شکست خورده و ناتوانت بينداز

  خدايا خارهاي جدايي را با دستان گرم و مهربانت

  ...از چشمان اين خسته دل جداي کن

 ... خدايا باز هم دريچه اي از اميد را در اعماق تاريکي ها برايم بگشاي

  ... تا شايد بتوانم با ذره اي از گرماي وجودت درد ناعلاج قلبم را التيام بخشم

  فرح

 

                                                     ***

 

      آدم خیلی حقیره                      بازیچه تقدیره

       پل بین دو مرگه                   مرگی که ناگزیره

      حتی خود تولد                       آغاز راه مرگه

     حدیث عمر و آدم                    حدیث باد و برگه

     آغاز یک سفر بود                 وقتی نفس کشیدیم

      با هر نفس هزار بار              به سوی مرگ دویدیم

      در این قمار کوتاه                 نبرده هستی باختیم

       تا خنده رو ببینیم                 از گریه آینه ساختیم

  فرصت همین امروزه                برای عاشق بودن

 فردا می پرسیم از هم               غریبه ای یا دشمن

      ای آشنای امروز                   عشق منو باور کن

         فردا غریبه هستی               امروزو با من سر کن

  تولد هر قصه                       یک جاده کوتاهه

     اول و آخر مرگه                    بودن میونه راهه

      اگرچه عاجزانه                      تسلیم سرنوشتیم

       با هم بیا بمیریم                    شاید یک روز برگشتیم

اردلان سرفراز

  

 

 

 ...  دنیا کافی نیست برای شمردن لحظه های تپش قلب تو

      دنیا کافی نیست برای نواختن موسیقی عشق تو که هر سحر برفراز تپه ای می تپد 

          ...پاییز چه دیوانه وار نجوای خاطره تو را در قلبم نگاه میدارد

            ...دنیا کافی نیست تا بنگارد نوازش دستت را در میان تارهای موهایم 

 

+  جمعه 12 مرداد1386نوشته شده 0:3 قبل از ظهر توسط ;فرح.ف  | 

 

 

 

     کاش دستانم توان این را داشت که باز  قلم به دست بگیرم

       و باز از زیبایی های وجودت کمی بگویم ...

     کاش  چشمانت توان دیدن اشعارم را که با قلم عشق و احساس

         بر دیوار قلبت حکاکی کرده ام را داشت ...  

       و ای کاش زمانی که دستانت را در آغوش می گرفتم

    ترانه خوبی و عشق را برایم می سرودی ...

   و امروز تویی که عشق را واقعا احساس خواهی کرد ....

     و امروز فقط تو هستی که چهرهات را می نوازم ....

    و  امروز فقط تویی که لبهایم بر لبانت جای می گیرد ...

     و فقط تویی که وجودم را به تو می سپارم ....

   و امروز روزی است که با تمام وجود تک تک نفس هایت بر چهره ام را می شمارم ...

    و دیگر هیچ احساس دیگری را نمی توانم بپذیرم جز اینکه تو را احساس کنم ...

فرح

 

 

        

+  یکشنبه 3 دی1385نوشته شده 8:29 بعد از ظهر توسط ;فرح.ف  | 

 

     به همه دوستای خوبم که  لطف داشتن و سر می زدن و سلام !

        خیلی شرمنده که اینقدر دیر آپ میکنم. سرم خیلی خیلی شلوغ بود .

      و حالا اگه خدا بخواد قراره یکی از دوستانم در نوشتن وبلاگ کمکم کنه .

    

         اینم تقدیم به تو عزیزم ...

 

بگذار ستاره ي گم گشته ي آسمانت

فرياد کند تو را


تا در اين ازدحام بي رحمانه

تصوير تو نمايان شود.

بگذار بشکند تصوير شيشه ايي فاصله ها

بگذار غرور سنگي فرو ريزد


تا آزاد شويم از ناگفته ها... 

خورشيد ما در انتظار طلوعي بي تابي مي کند

و چه باک از این همه تردید

که غروب چه وقت خواهد رسيد


بگذار معجزه تو

قانون تلخ حقيقت را بشکند...

 

 

هميشه کسي رو انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه

 که  نخواهي  براي اينکه تو قلبش جا  بگيري خودتت را کوچک کني ... 

 

+  چهارشنبه 22 شهریور1385نوشته شده 11:42 بعد از ظهر توسط ;فرح.ف  |