X
تبلیغات
دنیای من

دنیای من

اشعار و نوشته های دیگر...

چرا؟

 

     به نام او که کلید همه قلب ها دست اوست...

این روزها به این می نگرم که چرا فرشته عشق دیگر ترانه

 عاشقی را برایم نمی سراید؟

به این می نگرم که چرا در اعماق تاریک گذشته غرق شده ام...

و چرا نقاش زندگی ام را این چنین کشید و چرا نقاش

 ردپایی از خود بر دفتر زندگی ام باقی نگذاشت

تا بتوانم جواب سوال های چندین ساله را از او بپرسم...؟

حتی به من نگفت که چرا این جماعت باور ندارند...

هنوز برای احساس هم قیمت می گذارند...

به من نگاه کردند و خندیدند ..مرا هرگز نفهمیدند

من از عشق گفتم از عاشقی گفتم...

اما پی بردم این فریادهای بی صدای من همه در قصه ها مانده

و در دل ها مرده ...آهنگ سفر دارم...

اما به کجا باید پناه برد؟

 فرح

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره

گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور......... اما هر وقت گونه هايم خيس ميشوند مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساسم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط فرح.ف  | 

نمی دانم...

اگر چه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم بیا با هم بمیریم شاید یکروز برگشتیم

 

شب من پنجره ای بی فردا...

روز من قصه تنهایی ها...

مانده بر خاک و اسیر ساحل...

ماهی ام ماهی دور از دریا...

هیچ کس با دل آواره من...

لحظه ای همدم و همراه نبود...

هیچ شهری به من سرگردان ...

در دروازه خود را نگشود...

ابر دلتنگ پر از بارانم...

پای من خسته از این رفتن بود...

قصه ام قصه دل کندن بود...

دل به هر کس که سپردم...

راهش افسوس جدا از من بود...

صخره نشود از باران...

گریه هم عقده ما را نگشود...

آخر قصه من مثل همه...

گم شدن در نفس باد نبود...

روح آواره من بعد از من...

کولی در به در صحراهاست...

میرود بی خبر از آخر راه...

همچنان مثل همیشه تنهاست...

 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند

 از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا

 مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار

 ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو

 به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير

 بر مي خورند: (( عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر

برنگشت از قبل هم مال تو نبوده))

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي

تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت

بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

 

 

 وقتي خدا بهت ميگه (باشه) -- چيزي که ميخواي بهت ميده وقتي خدا بهت

ميگه ( صبر کن) -- چيز بهتري بهت ميده وقتي خدا بهت

 ميگه ( نه) -- داره بهترين رو برات آماده ميکنه.

        

 

       گفتم زندگي چند بخش است؟ گفت دو بخش گفتم کدامند ؟ گفت

 کودکي وپيري گفتم پس جواني چه شد گفت با عشق ساخت

    با بي وفايي سوخت با جدايي مرد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 4:18 قبل از ظهر  توسط فرح.ف  | 

...مدتها

اگر چه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم بیا با هم بمیریم شاید یکروز برگشتیم

 

در این شهر غریب یافتن نشانی از تو برای من معمایی بیش نبود

در این روزگار بی کسی مرهمی برای دردهایم نبود

برای حس تنهایی من تکیه گاه محکمی نبود

در بسته چوبی کلبه حقیر من مدتها به صدا در نیامده بود

برای دل شکسته من زخم زبان جای خود را به نصیحت بخشیده بود

بر لبان تشنه من مهر تنهایی و غم خورده بود

و بر چشمان لایق عشق من غباری سوزناک جای گرفته بود

و بر گوش هایم که سالیان دراز انتظار شنیدن اشعار معشوق را می کشید

پرده ای مشکین کشیده شده بود

و بت معشوق من به ابلیس شباهت نه چندان کمی پیدا کرده بود

که مرا در آغوش محکم و محکم تر می فشرد

از به آغوش گرفتن و غرق من در اقیانوس رویا ها

لبخندی مسرورانه بر لبانش نقش بسته بود

تحمل دستان سنگین اوی لحظه به لحظه برایم دشوارتر می شد

خود را از وی جدا و تبری را به دست گرفتم

....سخنی برآورد

آیا می خواهی حس عشق را در وجودت برای همیشه از یاد بری؟

...گفتم: آری

....

 فرح

 

 

  هر شب با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه ... با خبر باش

    که من گناهکارم

       

 

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت

 كه چگونه زندگي كنم.....تو نيز به من آموختي چگونه دوست بدارم

 اما به من نيا موختي كه چگونه تو رو فراموش كنم

 

گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور..... اما

 هر وقت گونه هايم خيس ميشوند مي فهمم نه ضعيفم نه يک

 کودکم بلکه پر از احساسم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط فرح.ف  | 

خداحافظ!

 

دو راهی

شدیم از یاد یکدیگر فراموش                 دو راهی بین ما بگشوده آغوش

از آن عشقی که در ما شعله میزد          به جا مانده اجاقی سرد و خاموش

میان من و تو دو راهی نشسته             صدایی نمانده به لبهای بسته

به لبهای خموش این دو راهی             نشسته قصه غمگین رفتن

همیشه راه ما با هم یکی بود                ولی راهت جدا شد دیگر از من

اگر در چشم هم اشکی ببینیم               تو آن رفتن از ما میگریزد

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط فرح.ف  | 

  ...گویا در میان موجهای اقیانوس غرق شده ام

 ...گویا چشمان گرم محبت و پر مهر من به سردی زمستان رویاها فرو رفته

 طعم عشق را کی باید بچشم ؟ آیا عشق وجود ندارد؟

 و آیا این واژه تنها ساخته ذهن آدم ها است؟

 و چرا دست به دست هر که دادم جز زخم خارهای گل عشق چیزی برایم باقی نگذاشت؟

آیا این درد تا ابد ماندگار می ماند؟

 این چه دردی است که تک تک اعضای بدنم را می فشارد؟

 ...گویا خدا آن بالا هم صدایی از هق هق گریه هایم را نمی شنود

و چرا این سوال را در ذهن همیشه دارم که چرا دل به هر که دادم

 از شعله های عشق جز دردی برایم نساخت؟

فرح

 ***

 

 

 

به کسی عشق بورز که لایق عشق تو باشد

                 نه تشنه عشق تو... چون تشنه روزی سیراب می شود

 

***

 ...خدايا نگاهي به بنده شکست خورده و ناتوانت بينداز

  خدايا خارهاي جدايي را با دستان گرم و مهربانت

  ...از چشمان اين خسته دل جداي کن

 ... خدايا باز هم دريچه اي از اميد را در اعماق تاريکي ها برايم بگشاي

  ... تا شايد بتوانم با ذره اي از گرماي وجودت درد ناعلاج قلبم را التيام بخشم

  فرح

 

                                                     ***

 

      آدم خیلی حقیره                      بازیچه تقدیره

       پل بین دو مرگه                   مرگی که ناگزیره

      حتی خود تولد                       آغاز راه مرگه

     حدیث عمر و آدم                    حدیث باد و برگه

     آغاز یک سفر بود                 وقتی نفس کشیدیم

      با هر نفس هزار بار              به سوی مرگ دویدیم

      در این قمار کوتاه                 نبرده هستی باختیم

       تا خنده رو ببینیم                 از گریه آینه ساختیم

  فرصت همین امروزه                برای عاشق بودن

 فردا می پرسیم از هم               غریبه ای یا دشمن

      ای آشنای امروز                   عشق منو باور کن

         فردا غریبه هستی               امروزو با من سر کن

  تولد هر قصه                       یک جاده کوتاهه

     اول و آخر مرگه                    بودن میونه راهه

      اگرچه عاجزانه                      تسلیم سرنوشتیم

       با هم بیا بمیریم                    شاید یک روز برگشتیم

اردلان سرفراز

  

 

 

 ...  دنیا کافی نیست برای شمردن لحظه های تپش قلب تو

      دنیا کافی نیست برای نواختن موسیقی عشق تو که هر سحر برفراز تپه ای می تپد 

          ...پاییز چه دیوانه وار نجوای خاطره تو را در قلبم نگاه میدارد

            ...دنیا کافی نیست تا بنگارد نوازش دستت را در میان تارهای موهایم 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط فرح.ف  | 

برای تو...

 

 

 

     کاش دستانم توان این را داشت که باز  قلم به دست بگیرم

       و باز از زیبایی های وجودت کمی بگویم ...

     کاش  چشمانت توان دیدن اشعارم را که با قلم عشق و احساس

         بر دیوار قلبت حکاکی کرده ام را داشت ...  

       و ای کاش زمانی که دستانت را در آغوش می گرفتم

    ترانه خوبی و عشق را برایم می سرودی ...

   و امروز تویی که عشق را واقعا احساس خواهی کرد ....

     و امروز فقط تو هستی که چهرهات را می نوازم ....

    و  امروز فقط تویی که لبهایم بر لبانت جای می گیرد ...

     و فقط تویی که وجودم را به تو می سپارم ....

   و امروز روزی است که با تمام وجود تک تک نفس هایت بر چهره ام را می شمارم ...

    و دیگر هیچ احساس دیگری را نمی توانم بپذیرم جز اینکه تو را احساس کنم ...

فرح

 

 

        

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط فرح.ف  | 

بالاخره آپ!

 

     به همه دوستای خوبم که  لطف داشتن و سر می زدن و سلام !

        خیلی شرمنده که اینقدر دیر آپ میکنم. سرم خیلی خیلی شلوغ بود .

      و حالا اگه خدا بخواد قراره یکی از دوستانم در نوشتن وبلاگ کمکم کنه .

    

         اینم تقدیم به تو عزیزم ...

 

بگذار ستاره ي گم گشته ي آسمانت

فرياد کند تو را


تا در اين ازدحام بي رحمانه

تصوير تو نمايان شود.

بگذار بشکند تصوير شيشه ايي فاصله ها

بگذار غرور سنگي فرو ريزد


تا آزاد شويم از ناگفته ها... 

خورشيد ما در انتظار طلوعي بي تابي مي کند

و چه باک از این همه تردید

که غروب چه وقت خواهد رسيد


بگذار معجزه تو

قانون تلخ حقيقت را بشکند...

 

 

هميشه کسي رو انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه

 که  نخواهي  براي اينکه تو قلبش جا  بگيري خودتت را کوچک کني ... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط فرح.ف  | 

دو پنجره

   سلام بچه ها ممنونم که این قدر با محبت هستید

   و لطف دارین که بم سر می زنین و ما رو  شرمنده می کنین

   امروز بالاخره بعد از این همه مدت آپ کردم .اصلا نه وقتش بود نه حالش

 

  اینم 1 شعر :

  برای خود متاسفم که یک انسانم... برای خود متاسفم

 که احساس می کنم....

  درک می کنم  ... دردها را ثانیه به ثانیه ... نزدیک تر و نزدیک تر

  برای خود متاسفم که عشق خداست و این حس را

 دارم ... خدا مرا دیگر دوست نمی دارد

  می خواهم فریاد بزنم گویی در یک چمنزار خالی

از جمعیت قرار دارم.ولی هیچ زمانی

  این اهل دوستی و وفا نگذاشتند که بگویم من آزادی خواهم

 و برای آزادی تا اعماقاین کره خاکی جست و جو خواهم کرد .

  یادم می آید یکی از اهل سخن به من گفت:این حس

 را باید در قلبت بیابی نه در این صحرای غریب

  همچون کوری در پی پیدا کردن چشمانش به جست و جو بپردازی

  اما من اکنون هم چون کوری شدم که عارف برایم

 مثال زد : کسی که به هیچ هدفی دست پیدا

 نخواهد کرد ... کسی که به خاطر ظلم و بی تفاوتی

 آدم ها اکنون برای خود قلبی ساخته

  عاری از هر گونه محبت...عشق و دوستی...

      فرح

     

                                             دو پنجره

              توی یک دیوار سنگی                  دو تا پنجره اسیرن

              دوتا خسته دو تا تنها                 یکیشون تو یکیشون من

             دیوار از سنگ سیاهه                 سنگ سرد و سخت خارا

                زده قفل بی صدا                       به لبای بسته ما

               نمی تونیم که بجنبیم                  زیر سنگینی دیوار

               همه عشق من و تو                  قصه هست قصه دیدار

               همیشه فاصله بوده                  بین دستای من و تو

               با همین تلخی گذشت                 شب و روزای من و تو

               راه دوری بین ما نیست                اما باز اینم زیاده

                تنها پیونده بین من و تو              دست مهربون باده

                ما باید اسیر بمنونیم                  زنده هستیم تا اسیریم

                واسه ما رهایی مرگه                  تا رها بشیم می میریم

               کاشکی این دیوار خراب شه        من و تو با هم بمیریم

               توی یک دنیای دیگه                 دستای همو بگیریم

               شاید اونجا توی دل ها                 درد بیزاری باشه

               میون پنجره هاشون                  دیگه دیواری نباشه

                                              اردلان سرفراز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط فرح.ف  | 

عشق بدون قید و شرط

   سلام

شرمنده همه که این قدر دیر به دیر آپ می کنم  همش به خاطر امتحاناست و رقابت هم زیاده .

 

   عشق بدون قید و شرط  

 

داستانی را که می نویسم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام

 

 می خواست به خانه خود بازگردد .

 

سرباز قبل از این که به خانه برسد از نیویورک با پدر و مادرش

 

 تماس گرفت و گفت ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده

 

 و من می خواهم به خانه بازگردم ,ولی یک خواهشی از شما دارم.

 

 رفیقی دارم که می خواهم او را با

 

خود به خانه بیاورم.))

 

پدر و مادر او در پاسخ گفتند))ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم .))

 

پسر ادامه داد((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید,

 

 او در جنگ به شدت آسیب دیده ودر اثر برخورد به مین

 

 یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای

 

 رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او

 

 با ما زندگی کند.))

 

پدرش گفت ))پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست

 

 تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی

 

برای زندگی در شهر پیدا کند.))

 

پسر گفت(( نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند))

 

آنها در جواب گفتند(( نه فردی با این شرایط موجب دردسر

 

 ما خواهد بود . ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم

 

و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند .

 

بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی))

 

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر

 

 او دیگر چیزی نشنیدند.

 

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که

 

 فرزندشان در سانحه سقوط ازیک ساختمان بلند جان باخته

 

 و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

 

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک

 

 پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشک

 

قانونی مراجعه کردند .با دیدن جسد قلب پدر و مادر

 

 از حرکت ایستاد .پسر آن ها یک دست و یک پا داشت!

((از نویسندگان ناشناس))

 

اینم ا ز کلودیا آدرین گراندی:((اگر اشتباه نکنم))   

                                  

((Let every day))   

 

    Let every day be a dream we can touch

 

Let every day be a love we can feel

 

Let every day be a reason to live

                    

                   (( بگذار هر روز))       

          

بگذار هر روز رویایی باشد باور کردنی. 

 

بگذار هر روز عشقی باشد دچار شدنی.

 

بگذار هر روز بهانه ای باشد حیات بخشیدنی.

 

     

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط فرح.ف  | 

زیباترین قلب

                                  زیباترین قلب

مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود وادعا میکرد که زیباترین قلب در آن شهر را دارد جمعیت زیادی گرد امدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود .پس همه تصدیق کردند که به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمع امد و گفت:((اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.))

مرد جوان و بقیه به قلب او نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او برداشته و قسمت هایی جایگزین آنها شده بود. اما آن ها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود می اندیشیدند که این پیرمرد چگونه ادعا می کند  که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب او اشاره کرد و با خنده گفت:تو حتما شوخی می کنی...قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیرمرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلبم را با قلبت عوض نمی کنم. میدانی هر یک از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام.من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام .گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار دهم.اما چون تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند چرا که یادآور عشق میان ۲ انسان هستند. بعضی اوقات هم آن ها چیزی از قلب خود به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند.گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام امیدوارم که آن ها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند... حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر شده بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستان لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد آن را گرفت و در قلبش آن را جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت .مرد جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود .عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود... 

 منبع: نویسندگان ناشناس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط فرح.ف  | 

تقدیم به کیمیای عزیزم...

چشمانم را می گشایم نگاهی تازه به آن چه که زندگی نامیده ام

چشمانم را میگشایم اما چیز دیگری جز نگاه سنگین بار مشکلات را نمی بینم

چشمانم را میگشایم اما چیزی جز یک کودک بینوا با پاهای برهنه را

 نمیبینم که بر چهره پری مانندش دانه ای از قطره وجودش

 سرازیر میشود تا شاید ندای آن را مردی رهگذر احساس کند

 و ذره ای از ایمان و پاکی آن کودک در اعماقش قدرت یابد ...

چشمانم را میگشایم تا به ّادم های اطرافم نگاهی بیندازم ... اما

 آن ها برای ذره ای از مادیات گرمی چشمان خود را از دست

 داده اند...چرا آن ها کور شده اند؟

چشمانم را میگشایم و به اقیانوس آبی و سرچشمه

حیات فانی نظر می کنم میدانم که به سخنانم گوش فرا میدهد

 میدانم که هیچ نمی گوید اما  آرامشی که بر محیطش نقش

بسته است فراتر از احساس ادم ها جلوه میکند...

به چشمان کیمیای خوشبختی نگاه میکنم تا شاید مرا

با مهربانی خود عاشق تر از همیشه  جلوه دهد...

فرح

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط فرح.ف  | 

آن سوی پنجره

                                              ::  آن سوی پنجره ::                        

 در بیمارستانی دو مرد در ۱ اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که

 هر روز بعد از ظهر ۱   ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره

اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بور هیچ تکانی نخورد  و همیشه پشت به هم

 اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت میکردند.هر روز بعد

 از  ظهر  بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی را که

بیرون از پنجره میدید بزای هم  اتاقیش توصیف میکرد و مرد در این مدت با

شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه میگرفت. این پنجره   رو به ۱پارک

بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان

 با قایقهایشان   سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی

بخشیده بود... مرد که این جزییات را توصیف میکرد  هم  اتاقیش چشمانش را

میبست و مناظر را در ذهنش مجسم میکرد.روزها و هفته ها سپری شد.۱ روز

 صبح  پرستار مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته .

پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان خواست که آن مرد را از اتاق خارج

کنند.مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار با

رضایت این کار را انجام داد. آن مرد به ارامی و با درد بسیار خود را به کنار

پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون پنجره بیندازد. در عین ناباوری

 او با ۱ دیوار مواجه شد!!!  مرد ا ز پرستار پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را

وادار میکرده مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟پرستار پاسخ داد:(( شاید

 او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست

 دیوار را ببیند. .))

از نویسندگان ناشناس

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1384ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط فرح.ف  | 

اي كاش...

هنگامی كه به آسمان آرام و خاموش شب تنهايي نگريستم


 خزيدن امواج اقيانوس عشق را در ميان رگ هايم  احساس كردم


 عشقي به مسافت راه بي نهايت
!!!


 عشقي به لطافت خارهاي بيابان
!!!


 عشقي به زبري گلبرگ هاي گل سرخ
!!!


 عشقي به جاي قدم هاي روي ساحل موج زده
!!!


 خدايا به دستان سرد من بنگر كه قادر به نوازش چهره ات نشده است...


 خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد...


 خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده...


 خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده...
 خدايا گم شده ام...
 كاش دستان مهربانت را به من مي دادي تا با هم بر روي ساحل روياها  بازقدم برداريم...

فرح

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط فرح.ف  | 

چکه چکه آب شدن...

توی بهت چشم من                      درد ناباوریه

فصل سرد عشق ما                   رنگ خاکستریه

دردی که من می کشم        اگه کوه هم می کشید

ذره ذره می ترکید...         قطره قطره می چکید...

می تونست با دستات         بهت من ویرون بشه

فصل زرد قصه هام           ظهر تابستون بشه

قصه یقیین عشق              توی دفترم بودی

توی آینه شعر                 شکل باورم بودی

من از خوش باوری هام      به ویرونی رسیدم

تو را یک لحظه نزدیک      یک لحظه دور می دیدم

دروغ آخرینی که              من از تو شنیدم

خودت بودی که              از تو به ویرونی رسیدم

از تب ناباوری                 گر گرفته تن من

سهم من از تو اینه           چکه چکه آب شدن...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط فرح.ف  | 

رهایم مکن...

نمیخوام دیگه بخوابم...

نمیخوام دیگه چشامو رو هم بذارم...

میخوام از ته دل فریاد بکشم ...دوستت دارم

دوست دارم... صدای قلبت را که با آوای زیبای عشق وامواج پرتلاطم دریا آمیخته شده...

چشمانت را که با هر نگاه مرا به همنشینی با ستاره ها وا میدارد...

لبانت را که با هر سخن مرا غرق لطافت و زیباییت می کند...

دستانت را که با هر نوازش بر موهایم مرا بیدار نگه میدارد تا لحظات زیبای محبتت را از یاد نبرم...

ای کاش همیشه دستانت در دستانم بود...

مرا رها مکن مرا با خودت به آسمان زیبای رویاها ببر تا ستاره عشق را برایت بچینم...

فرح

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط فرح.ف  | 

نجاتم بده...

زیر این ابرهای گرفته

زیر این درخت شکسته

نام تو را چون غنچه ای شکفته

به زبان آوردم تا تو را از تاریکی

 این زمین خاکی نجات دهم

چهره تو را چون ماه تابان

به یاد آوردم تا تو را از این

فضای گرفته و گریان نجات دهم

من همه دنیا را  گشتم ولی نتوانستم پیدایت کنم...

تو آنجا ایستاده ای...ولی نمی توانم احساست کنم...

مرا بیدار کن  که بگویم دوستت دارم...

مرا بیدار کن که که چشمانت را نوازش دهم...

مرا بیدار کن که حرارت عشق را در میان دستانت احساس کنم...

 فرح

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1384ساعت 4:57 قبل از ظهر  توسط فرح.ف  |